محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3409
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از آب چاه سيراب مىشدند . گويد : آنگاه مصعب ياران خويش را گفت تا به قصر نزديك شدند عباد بن حصين جعطى بيامد و به نزديك مسجد جهينه جاى گرفت و گاه مىشد تا به نزديك مسجد بنى مخزوم پيش مىرفت و ياران وى به كسانى از ياران مختار كه از بالاى قصر نمودار مىشدند تير مىانداختند و هر زنى را نزديك قصر مىديد مىگفت : « كيستى ؟ از كجا آمده اى و كجا مىروى ؟ » گويد : به يك روز سه زن از شباميان و شاكر گرفتند كه سوى شوهران خود مىرفتند كه در قصر بودند و خوردنى همراه داشتند ، مصعب آنها را پس فرستاد و متعرضشان نشد ، آنگاه زحر بن قيس را فرستاد كه در محل حدادان كه چهار پا كرايه مىدادند جاى گرفت ، عبيد الله بن حر را نيز فرستاد كه به نزد خانهء بلال توقف كرد ، محمد بن عبد الرحمن را نيز فرستاد كه به نزد خانهء پدرش توقف كرد ، حوشب بن يزيد را نيز فرستاد كه به نزد كوچهء بصريين ، بر دهانهء كوچه بنى حذيمه توقف كرد . مهلب بيامد و راه سپرد تا در چهار سوى [ 1 ] خنيس جاى گرفت . عبد الرحمن بن مخنف از طرف دار السقايه بيامد ، كسانى از جوانان كوفه و بصره كه نامجرب بودند و بىخبر از كار جنگ ، سوى بازار آمدند كه سالارى نداشتند و بانگ مىزدند : « پسر دومه ، پسر دومه » مختار از بالاى قصر نمودار شد و گفت : « به خدا اگر يكى از بزرگان مكه و طايف بود ، انتساب به دومه را بر من عيب نمىگرفت » گويد : و چون پراكندگى و وضع و بىنظميشان را بديد در آنها طمع بست و به گروهى از ياران خويش گفت : « با من بياييد » در حدود دويست كس با وى برون شدند كه به آنها حمله برد و نزديك به يكصد كس را زخمى كرد و هزيمتشان كرد كه از دنبال همديگر برفتند و سمت خانهء فرات بن حيان عجلى گرفتند . گويد : آنگاه يكى از بنى ضبه ، از اهل بصره ، به نام يحيى پسر ضمضم كه از
--> [ 1 ] در متن ، چهار سوج